يكشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۹
مطمئنم دوره افسردگی و دارم سپری میکنم
با یه روانشناس هم در ارتباطیم
خانم دکتر رسولی
درمانگر هیجان مدار!میگه اگه یه هیجان زیادی موند و نرفت اون میشه هیجان ناسازگار!
هیجان غم مهمون همیشگی قلب و روح و جان منه
ضربان قلبم کند میشه عرق میکنم پشتم تیر میکشه سرم و میندازم پایین و دلم میخواد گریه کنم حوصله هیچیزی و ندارم
فکر میکردم تو شبهای قدر حالم خوب میشه
اما نشد
سه شنبه وقت مشاوره دارم میخوام به خانم دکتر بگم من دیگه کشش ندارم😓
اخرین باری که هیجان شادی و تجربه کردم برمیگرده به یک سال پیش سفر تنهاییم به مشهدالرضا
کمتر به محمد زنگ زدم و خیلی تنها بودم و در جوار امام رضا بودم
خیلی یادم نمیاد چه شکلی بود شادی، فقط انگار تو قلبم چراغی روشن شده باشه و قلبم صاف و براق شده باشه
قبل از اونم برمیگرده به مجردیهام و خندههای از ته دلم تو دورهمیهام با دوستام یا خلوتام تو اتاق پذیرایی و شب و روزتنها بودنام تو اتاق و درس خوندنا و کتاب خوندنا و کلاس نقاشی رفتنام خط خطی کردنام عاشقانه نماز خوندنا و دعا خوندنام
ولی از مهر94که خطبه عقد بین مارو خوندن دنیام سیاه شد شادیهام همه محو شد
حتی روز عقد میخواستم سر همون سفره که خودم با تمام ذوق چیده بودم بگم نه!
محمد اون روی خودش و شب عقد نشون داد
فهمیدم چقدر عصبی و پرخاشگره
فهمیدم دروغ گفته بود و کارمند شرکت نفت نبوده
نمیتونم ببخشمش بخاطر دروغهایی که گفته بود
مدرک تحصیلیش و دروغ گفته بود حتی دیپلم نداشت
از فردای عقد هم فقط پرخاشگری میکرد و بی توجهی
یه ادم عصبی و افسرده
خدای من فقط میدونه چه به روز من اومد تو این پنج سال...
حالا اون آلاء شاد و شوخ طبع و سرزبون دار شده یه زن افسرده و غمگین و تنها یه کلفت یه آشپز که حتی باید یکی دیگه مدام فرمان بده چی طبخ بشه چی طبخ نشه
دلیل ننوشتنم حال بدم بود
باید از سمت خدا معجزه نازل بشود
تا دلم باز دلم دل بشود😓😭😭